نویسنده :
بهار - ساعت ۱٢:٤٦ ق.ظ روز جمعه ۱ آبان ۱۳۸۸
چطوری میشه کاملا خودم باشم؟!
چطوری میشه برای خودم زندگی کنم؟
گاهی نمی تونم مسئله رو حل کنم. گاهی دیگه راهی به ذهنم نمیرسه.
این وقتها خسته میشم.
چرا فکر میکنم همیشه من باید بتونم راهی پیدا کنم؟!
نویسنده :
بهار - ساعت ۱٢:٥٩ ق.ظ روز شنبه ٢٥ مهر ۱۳۸۸
شب سیه سفر کند
غم از وطن گذر کند...
کاش صبر خدا کمتر بود...
نویسنده :
بهار - ساعت ۱۱:٥۳ ب.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸
نویسنده :
بهار - ساعت ۱٠:٢۳ ب.ظ روز جمعه ٢٤ مهر ۱۳۸۸
بعد از یک سال و چند ماه...
کلی به مغزم فشار آوردم تا آدرس وبلاگ یه دوست قدیمی یادم اومد. بعد تازه یادم اومد خودمم این وبلاگو داشتم! اصلا آدرس وبلاگ خودمو تو کامنتهای وبلاگ اون دوست قدیمی که الان دیگه دوست نیست، یه آشناست، پیدا کردم!!!
حال و هوای نوشتن دارم، امیدوارم وقتشم داشته باشم تا یه چیزایی رو اینجا بنویسم. جایی که یه وقتی دوسش داشتم...
نویسنده :
بهار - ساعت ۱٠:٤٥ ب.ظ روز شنبه ٩ شهریور ۱۳۸٧
خسرو شکیبایی عزیز
ازت ممنونیم که اینقدر عالی بودی که در چهل روزی که گذشت و در همه روزهایی که خواهند آمد، با دیدن هر فیلمت باز از نبودنت متاسف بشیم. اینقدر خوب بودی که اثر کارهایی که کردی و خاطراتی که برای ما ساختی، همیشه باقی بمونه.
شنیدن صدات برامون لذت بخشه گرچه با قطره اشکی در چشم، حالا که دیگه نیستی...
ممنون که بودی...
نویسنده :
بهار - ساعت ٧:۱٦ ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ امرداد ۱۳۸٧
هر روز صبح که از خواب بیدار میشم، حس میکنم امروز یه مناسبتی داره.حس میکنم برای امروز، برای تاریخ امروز توی تقویمم مناسبتی مثل تولد کسی رو یادداشت کردم.
امروز از صبح که بیدار شدم یادم بود که امروز، 28 مرداد، 55 سال از کودتا گذشت، دایی خسرو امروز 54 ساله میشه، و درست یکماه از مرگ خسرو شکیبایی گذشت.
نویسنده :
بهار - ساعت ۱:۱۱ ق.ظ روز سهشنبه ۸ امرداد ۱۳۸٧
عزیزم
دلم میخواد یه چیزی بنویسم...ازاینکه چقدر تو خوبی.اینکه متاسفم که من خیلی مهربون و خوش اخلاق نیستم!!
دلم واست تنگ شده. درسته که هر روز ١٠-١١ ساعت پیش هم نیستیم، گاهی وقتی هم که خونه ایم من یا دارم فیلم میبینم یا کتاب و مجله میخونم یا اخمالو ام!(خداییش گاهی، مگه نه؟!)، درسته که هر شب باید تو تخت کتاب بخونم تا خوابم ببره و گاهی تو زود خوابت می بره، اما وقتی هستی، وسط کتاب خوندن و فیلم دیدن و اخمالو بودن! با هم حرف میزنیم، قربون صدقه هم میریم، "بحث و گفتگو" میکنیم...خلاصه تو فضای همدیگه ایم و به هم متصلیم!
هر بار وقتی داری میری فرودگاه فکر شرکت و سایت و پروژه و تاخیر پرواز و "باز ٢-٣ شب تنها موندن"، اینقدر گیجم میکنه که نمیشه اونجوری که باید، باشم و وقتی برمیگردی هم باز اونجوری که دلم میخواد نیستم!
برنامه م اینه که خیلی زود دیگه هرگز...نه، دیگه خیلی کم اخمالو بشم! مثل هفته پیش نباشم که همش دپ بودم. خوب اون به خاطر خسرو شکیبایی بود. ناراحت کننده بود،تو هم ناراحت شدی. اما من گویا خیلی درگیر موضوع بودم. هنوزم به اندازه روز اول غم انگیزه. هنوز به شدت از رفتنش دلگیرم...حیف شد...
ولی اعتراف میکنم که همه اینا دلیل نمیشه که من اخمالو و دپ زده، تو خونه حوصله تو رو سر ببرم!
دلم میخواد همیشه تو زندگیمون خوشبخت باشی.
برای مهربونیها و خوبیهات که اینقدر منو دلتنگت میکنه، ازت ممنونم عزیزم.
زود زود بیا خونه...